هيچ كس جز تو نخواهد آمد هيچ كس بر درِ اين خانه نخواهد كوبيد شعله يِ روشنِ اين خانه تو بايد باشي هيچ كس جز تو نخواهد تابيد سروِ آزاده يِ اين باغ تو بايد باشي هيچ كس چون تو نخواهد روييد چشمه ي جاريِ اين دشت تو بايد باشي هيچ كس چون تو نخواهد جوشيد باز كن پنجره، صبح آمده است در اين خانه يِ رخوت بگشاي باز هم منتظري؟! هيچ كس بر درِ ِ اين خانه نخواهد كوبيد و نگويد: «برخيز بامداد است و بهار آمده است.» خانه خلوت تر از آن است كه مي پنداري سايه سنگين تر از آن است كه مي پنداري داغ ديرين تر از آن است كه مي پنداري باغ غمگين تر از آن است كه مي پنداري ریشه ها مي گويند: «ما تواناتر از آنيم كه مي پنداري»