سه غزل زیبا از فاطمه شمس و آرش شفاعی و ناصر حامدی
اینجا کسی برای شما مدّتیست که...
هی بیت های گمشده را مدّتیست که...
پیدا نمی کند و دلش شور می زند
شاید برای اینکه شما مدّتیست که...
روی نوار مغز کسی راه می روید
این روح سر به راه مرا مدّتیست که...
حال بدیست اینکه فقط چهره شما
هی حک شود و مثل دعا مدّتیست که...
گاهی امید و گاه کمی ترس خنده دار
گرمای دستهای خدا مدّتیست که...
آنقدر بی تفاوت و سردی که عاشقی
از یاد و خاطر و دل ما مدّتیست که...
بگذار جمله های بدِ نا تمام را ...
رک! زیرخاک پای شما مدّتیست که...
له می شود تمام غزلها و شعرهام
آنتن نمی دهید و صدا مدّتیست که...
صد بار روبروی شما ... حرفهای پرت
آقا! میان گمشده ها مدّتیست که...
دنبالتان ... همیشه همین دور مضحک و
من آزمون ، شما و خطا مدّتیست که...
می خواستم خلاصه بگویم ولی نشد...
اینجا
کسی برای شما مدّتیست که...
فاطمه شمس

درختها همه عريان شدند، آبان شد
و باد آمد و باران گرفت و طوفان شد
نيامدی و نچيدی انار سرخي را
كه ماند بر سر اين شاخه تا زمستان شد
نيامدی و ترك خورد سینۀ من و ... آه!
چقدر يكشبه ياقوت سرخ ارزان شد!
چقدر باغ پر از جعبههای ميوه شد و
چقدر جعبۀ پر راهی خيابان شد!
چقدر چشم به راهت نشستم و تو چقدر
گذشتن از من و رفتن برايت آسان شد!
چطور قصهام اينقدر تلخ پايان يافت؟
چطور آنچه نمی خواستم شود، آن شد؟
انار سرخ سر شاخه خشك شد، افتاد
و گوش باغ پر از خندۀ كلاغان شد...
آرش شفاعی
روزی به رنگ عشق و شبی رنگ دیگری ست
گفتم که عشق چاره ی سنگینی ام شود
هر روز روی سینه ی من سنگ دیگری ست
ما را برای مهر و مدارا نساختند
صلح من و تو عاقبتش جنگ دیگری ست
تسلیم یا فرار؟ عقب گرد یا هجوم؟
هر کار را اراده کنم ننگ دیگری ست
معشوقه ی جوان من ،ای مرگ! صبر کن
این ساز در تدارک آهنگ دیگری ست...
ناصر حامدی
"خويش را باور كن!..."