باز  دیروز جهد می کردی

که از عهد قدیم یاد آرم.

سرد و بی اعتنا تو را گفتم

که دگر دوستت نمیدارم

ذره های تنم فغان کردند
که، خدا را! دروغ می گوید
جز تو نامی ز کس نمی آرد

جز تو کامی ز کس نمی جوید.

تا گلویم رسید فریادی

کاین سخن در شمارِباور نیست
جز تو، دانند عالمی که مرا

در دل و جان هوای دیگر نیست.

لیک خاموش ماندم و آرام

ناله ها را شکسته در دل تنگ.

تا تپش های دل نهان ماند،

سینه ی خسته را فشرده به چنگ.

در نگاهم شکفته بود این راز

که  دلم کی ز مهر خالی بود؟
لیک تا پوشم از تو، دیده ی من
برگلِ رنگ رنگِ قالی بود.
دوستت دارم و نمی گویم

تا غرورم کشد به بیماری!

زانکه می دانم این حقیقت را

که دگر دوستم... نمی داری!!